محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

62

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

قابيل برزيگر بود ، دسته‌اى گندم بياورد هر چند خردتر و بىدانه تر و پژمرده تر . و آدم هر فرزندى را پيشه‌اى آموخته بود . پس آتش بيامد بر گونهء مرغى و قربان هابيل بسوخت و ناپديد كرد و گرد گندم قابيل هيچ نگشت . قابيل هابيل را گفت : من ترا بكشم . هابيل گفت : خداى عزّ و جلّ قربان از ترسكاران بپذيرد . و اگر تو دست دراز كنى به كشتن من ، من دست دراز نكنم به كشتن تو . من از پروردگار عالم همى ترسم . پس هابيل از وى همى شكوهيد و قابيل مر او را نگاه همى داشت تا روزى بر سر كوه هابيل را خفته يافت ، سنگى بر سرش زد و بكشت . و نخستين خونى كه بر زمين ريختند از فرزندان [ b 13 ] آدم آن بود . و خداى عزّ و جلّ به قرآن اندر اين قصّه ياد كرد و گفت : * ( وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ من أَحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ من الآخَرِ قال لأَقْتُلَنَّكَ قال إِنَّما يَتَقَبَّلُ الله من الْمُتَّقِينَ . لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ الله رَبَّ الْعالَمِينَ 5 : 27 - 28 ) * . تا آنجا كه : * ( وَذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ 5 : 29 ) * . پس خداى گفت : * ( فَطَوَّعَتْ لَه نَفْسُه قَتْلَ أَخِيه فَقَتَلَه فَأَصْبَحَ من الْخاسِرِينَ 5 : 30 ) * . گفت : تنش بخواست كشتن برادر . او را بكشت و زيانكار گشت . و از پس او هر كه از فرزندان آدم خون ريزد ، او را همچنان بزه بود كه نخستين خون او ريخت بر زمين . پس قابيل هابيل را بكشت ، بترسيد كه پدرش ببيند ، او را به پشت برگرفت و همى برد و گرد جهان همى گردانيد و ندانست كه او را چگونه پنهان كند . پس خداى عزّ و جلّ كلاغى را بفرستاد سياه تا چنان كه او همى ديد . يكى يكى بكشت و به منقار مغاكى بكند و آن كشته را اندران مغاك نهاد و پنهان كرد . قابيل چون آن بديد . گفت : * ( فَبَعَثَ الله غُراباً يَبْحَثُ في الأَرْضِ لِيُرِيَه كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيه قال يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ من النَّادِمِينَ 5 : 31 ) * . گفت : مرا چندان خرد و دانش نبود كه اين كلاغ ، اكنون مرا نيز همچنان بايد كردن . پس مغاكى بكند و برادر را آنجا نهاد و خاك بر سر او كرد . و آدم عليه السّلام به حجّ شده بود و همه فرزندان را به قابيل سپرده . چون باز آمد و هابيل را نيافت بدانست كه قابيل او را گم كرده است . بر او لعنت كرد و سخنانى